گلبرگ ها+تافا
گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر... فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاخ خشک کوچه بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر... ننشانم از ایمان خود کوه یادگاری جاودانه برتر از بی بقایی خاک. فقط به دعا نیاز دارم نه واسه خودم واسه یکی که خیلی عزیزه واسش دعا کنین................. امسال اولین تولدیه که از دوستام دورم،همیشه واسم یه پارتی راه می نداختن تازههههههههههههههههههههههههه امسال اولین سالیه که عکس بچه گیام پیشم نیست که قربون صدقه خودم برم.آخه خداییی خیلی ناز بودم. اما کلی خوشحالم اگه پیش اونا نیستم یه سری دوستای جدید و بهتر پیدا کردم کلی واسم هدیه خریچن از اونایی که یکم حالت تخیلی داره بازم مرسی به خونوادم که مثه همیشه یه ساپورت اساسی کردن. راستتتتتیییییییییییییییییییی منتظر تبریک یه آدم بسیار زشت بودم که تا اطلاع ثانوی نمی دونم کجاست خدایا واسه همه بهترینارو می خام،ادامش که خودت می دونی چه تلخ است قصه عادت. که عشقشون قاف نداره خوش به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره خوش به حال لک لکا که لک لکن............... نه حس گریه گلایه نه حس خوشحالی اتاق بی در و پیکر که دار قالی را گرفته تنگ بغل زیر سقف پوشالی و صبح دختری بی لبخند رو به پدر سلام،و بعد نه حرفی نه حال و احوالی پدر مچاله،پدر علیل،زمینگیر بدر نتیجه شغل شریف حمالی و دخترک اما پرنده می بافد پا به پای بی بالی برای وا شدن بخت دخترانه خود گره زده است دلش را به ریشه قالی و می اندیشد به آفرینش و جبر به اینکه خلقت انسان ندارد هیچ اشکالی به عشق زود رسی که سیاست فقر است به پوچی همه طبل های تو خالی به لکنتی که دارد زبان کودکی اش به دوستت می دالم،به دوستم می دالی به زخم کهنه سرما به سرفه هایی خشک به لکه لکه خون روی صورت قالی دو روز مانده به آغاز حس آرامش دو روز مانده از این بخت بی دلیل اما کنار گورستان جای زندگی خالی ----------------------------------------------- این شعر یکی از دوستای خانوادگیمونه(محمد علی پور شیخ)،هر وقت خیلی دلم میگیره واسه خودم زمزمه میکنم.الان نمی دونم کجاست و چه کار ولی هر جا هست واسش آرزوی خوشبختی می کنم. تا بگذرم ز وادی رسوایی تا قلب خامشم نکشد فریاد رو می کنم به خلوت و تنهایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! در موقع یکی از سخنرانی هایش یک اسکناس بیست دلاری را با می گیرد و می گوید:"کی این اسکناس ۲۰دلاری را می خواهد؟"چندین دست بالا رفت اما خطیب گفت:"قبل از آنکه بدهمش به شما باید کاری بکنم."بعد اسکناس را مچاله کرد و گفت:"کسی هنوز این اسکناس را می خواهد؟"باز هم دست ها بالا رفت.خطیب اسکناس را به دیوار کوبید،روی زمین انداخت،به آن توهین کرد،لگدمالش کرد و باز آن را بالا گرفت.حسابی کثیف و چرک شده بود.سوالش را تکرار کرد و باز دست ها بالا رفت. خطیب گفت:"این منظره را هرگز فراموش نکنید.در زندگی بارها مضروب می شویم،لگدمالمان می کنند، به ما توهین می کنند،تحقیرمان می کنند،اما باز هنوز همان ارزش سابق را داریم." در زنده گانیمان اتاق های زیادی هست.شجاعت،وقار،بزرگواری،عشق و برترین آنها اعتماد به نفس... این روزها آنقدر خواسته هایمان نابود شده اند که خویشتن خویش را فراموش کرده ایم و بدتر از همه خودمان آن را به ملکوت اعلی سوق داده ایم و چه دیر میفهمیم زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنش را برای رهایی از روزهای پر امتحان آرزو می کردیم.پس خواسته هایمان کو؟آرمان هایمان چه شد؟به این زودی همه چیز به دست فراموشی سپرده شد؟نه صبر کن!!!!!!!!همیشه باور دارم اگر چیزی را آرزو کنی،حتمن راه رسیدن به آرزو برایت مهیا می شود.بگذار نور وجودت بدرخشد چرا که می دانی چگونه...........همه چیز در انتظار توست....................از آرمان ها و خواسته هایت فاصله نگیر هر چند کمی اندوهگینی و متزلزل.نگذار بگویند از زندگی گذشت ولی نزیست!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قرن ها پیش در ژاپن،کتابی در باره ی هنر روحانی شمشیر بازی نوشته شد:درک انفعالی یا رساله ی تهلان.تهلان نام نویسنده ی کتاب بود.چند جمله از آن را در زیر آورده ام: حفظ آرامش.هر کس معنای زندگی را درک کند،نه آغازی برای چیزی هست و نه پایانی،پس دلیلی هم برای نگرانی نیست.بدون آنکه سعی کنید چیزی را به کسی ثابت کنید،برای آنچه اعتقاد دارید،بجنگید. همان آرامش خاموش کسی را داشته باشید که شجاعت انتخاب سرنوشتش را داشته است.این هم در عشق صدق می کند و هم در جنگ. اجازه ی حضور به قلب.هر کس به قدرت اغوایش،به توانایی اش برای گفتن حرف درست در لحظه ی درست و به استفاده ی صحیح از بدنش اعتماد دارد،به آوای قلبش ناشنوا می شود.این صدا را تنها وقتی می توان شنید که در هماهنگی کامل با جهان اطرافمان باشیم و وقتی خود را مرکز دنیا می دانیم، هرگز به گوش ما نمی رسد. یافتن استاد مناسب.راه ما همیشه با کسانی تقاطع می کند که از روی عشق یا غرور،می خواهند چیزی به ما بیاموزند.چگونه می توانیم دوست را از فریبکار تشخیص دهیم؟پاسخش ساده است:استاد راستین کسی نیست که مسیر آرمانی را به ما بیاموزد،کسی است که راه های گوناگون رسیدن به جاده ای را به ما نشان می دهد که برای رسیدن به سرنوشتمان باید طی کنیم.هر گاه به این جاده رسیدیم،هیچ استادی دیگر نمی تواند به ما کمک کند،چرا که چالش های مسیر هر کس یگانه است.این هم در عشق صدق می کند و هم در جنگ.اما اگر آن را درک نکنیم،به هیچ جا نمی رسیم.
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |


